با لهجه‌ی جنوبی اش گفت: « پیشان » هستم

 

با لهجه‌ی جنوبی اش گفت: « پیشان » هستم . از دانشگاه هرمزگان.» و این شروعی شد برای حضور در همایشی که یکی دو هفته‌ی بعد  به همت کانون شعر و ادبیات دانشگاه هرمزگان در بندر عباس برگزار شد .همایشی با نام «سرزمین من». به هرمزگان - سرزمین شگفتی های خلقت- خیلی وقت پیش رفته بودم ولی از آن جغرافیای دل انگیز چیزی در حافظه‌ی امروزی ام نداشتم
 ساعت ،‌حوالی 8شب را نشان می داد که دوستی با نام کریمی در فرودگاه این شهر با من همراه شد تا به مراسمی برسم سرشار از صمیمیت و مهربانی !. کمی دیر رسیده‌ام و باید با شتاب به محل برگزاری مراسم برسم . اما انگار راننده و آقای کریمی در دانشگاه هرمزگان مکان همایش را گم کرده اند .

بالاخره به در ورودی سالن می رسم شاعر خوب جنوبی آقای انصاری به استقبال آمده تا مهربانی هایش را استشمام کنم . و بعد بی هیچ مقدمه‌ای وارد سالن می شوم . جمعیت مشتاق بسیاری در سالن گرد آمده‌اند تا دغدغه‌ها و صداهای ماندگار بومی را که در روزگار دود و ماشین  غایب بزرگ بسیاری از محافل است ، بشنوند و قدری تر تازه گردند . پشت تریبون جوانی سیه چرده به زبانی حرف می زند که انگار با آن از گذشته های دور و دیر ارتباطی ذهنی دارم .اینجا بندر عباس است و لحن متکلم با زبان و گویش من قاعدتا باید بسیار متفاوت باشد . اما این تفاوت را حس نکردم . فعلها و کلماتی دیگر در کلام او با داشته های زبانی من احساس همخونی می کرد.

 این نکته‌ای است که برای فرداهای نزدیک می تواند سوژه‌ی مهمی برای نویسندگان و پژوهشگرانی باشد که بر روی زبانها و گویش های ایرانی کار می کنند. پژوهشگران و شاعرانی دیگر نیز از راه رسیدند و گفتند و خواندند و رفتند . تا این حس در من تقویت شود که خویشی های زبانی در بین ما بسیار فراتر از آن چیزی است که می پنداشتیم . هر کسی که پشت تریبون دعوت می شد با گویش محلی صحبت می کرد و یا می خواند. اما صداها برای هیچ کس بیگانه نبود . حس می کردم صداهایی می شنوم که انگار از اعماق تاریخ آمده‌اند . شاید صدای مرتعش نیاکانم  بود که در کوچه پس کوچه های تاریخ این کهن بوم و بر  برمی خاست.بالاخره نوبت به بنده رسید.
درپایان مراسم حضور در محفل گرم شاعران و نویسندگان بندری – اگر چه کوتاه  و مختصر می نمود -  برایم لذت خاصی داشت . اهالی فرهنگی که نشان از اصالت و قدمت و شعور بالای مردم آن سامان داشت.

دوستان هرمزگانی سفارش کرده بودند که با لباس کردی در مراسم حاضر باشم.با همان لباس کردی و عطر زبانی باستانی به پشت تریبون رفتم .  فکر می کردم که در جنوب گویشها به هم نزدیکند و برای همه‌ی مخاطبان قابل فهم . و تنها این منم که صدای متفاوتی خواهم داشت و بی مخاطب با این خیل مشتاق روبرو می شوم .اما در واقع این اتفاق نیفتاد  . البته سخنانم را با زبان فارسی گفتم ولی نمونه‌های شعر کردی را که می خواندم ،‌مخاطبان با درک والایشان – اگر متوجه می شدند یا نه- مشتاقانه گوش می سپردند.
اصولا برپایی این گونه ‌نشستها می تواند بستری برای شناخت و آگاهی بیشتر باشد. نکته‌ی مهمتری که در این مراسم مشهود بود ،‌همراهی صمیمانه‌ی مسئولان فرهنگی دانشگاه بود که خود می توانست برای اهالی فرهنگ درسی ارزنده باشد.

/ 22 نظر / 47 بازدید
نمایش نظرات قبلی
آويشن1

معرفي يك نويسنده آنتوان دو سنت آگزوپري تولد 1900 در شهر ليون فرانسه آگزوپري خلبان بود اما علاقه ي او به نوشتن او را به عنوان يك نويسنده معروف نمود. زندگي آگزوپري پر از حادثه هاي هوايي توأم با نوشتن است. عاقبت او در سال 1944 با هواپيمايش طي يك مأموريت نظامي ناپديد شد. كتاب « شازده كوچولو » ي او يك شاهكار ادبي ست. حتما اين كتاب را بخوانيد.

آويشن2

« ترسنامه » من خويش را از ياد برده ام در ميان انبوه فريادهاي خاموش با تمام هجوم سايه هايي كه شما نامش را فراموشي مي گذاريد. فانوس ها فقط كوچه را تاريك كرده اند و چراغهاي هرزه برايم دست تكان مي دهند. بوي سوخته ي تنهايي مي آيد بي مقدمه واژه ها عريان مي شوند و چشمانم راه خستگي هزار ساله را طي مي كند. چقدر شبهايم را آزردم و سالهايم به بن بست كوچه مي رسد. من زاده ي پاييز بودم و از جوانه زدن ترسناك. از بهار مي هراسم مي ترسم مي ترسم مي ترسم شب بو منصوري- روانسر

آويشن3

رضا حساس از شاعران تواناي كرمانشاه است كه گاهي به دنياي نوجوانان سر مي زند و براي آنها شعر مي سرايد. با هم شعري از ايشان را مي خوانيم. دوباره قلب پنجره براي باغ مي تپد كلاغ با صداي خود به باغ زرد مي رسد كسي ز پشت پنجره به باغ خيره مي شود و آسمان فكر او دوباره تيره مي شود ولي پيام باغ ها پر از حديث بودن است شبيه اين كلاغ ها دلم پر از سرودن است .

آويشن 4

و به نام خدايي كه در اين نزديكي است باغ كودكي هايم هر روز در باغ كودكي ام عيد است و من ستاره ها را بر سر سفره ي هفت سين مي آورم و شمع را به آينه گره مي زنم و دلم را هر روز مي تكانم و آفتاب باغم را گردگيري مي كنم. شب را به روز مي دوزم تا هر دو نظاره گر عشق در باغم باشند. رنگ عشق در باغم به رنگ گلابي است و سكوت باغم هر ثانيه راز عشق را تلاوت مي كند. عشق در باغ كودكي ام ريخته پاي درختان كاج. شب ها ستارگان در باغ كودكي ام شنا مي كنند و ماهي ها در آسمان آرزوهايم مي درخشند! و روز دلش نمي آيد اين زيبايي را برهم بزند و اين چنين آفتاب و مهتاب دستشان را گره مي زنند بر بام آسمان و مي شوند يار هميشگي هم. در باغ كودكي ام روباه هميشه مهربان است و درِ لانه ي مار در اين باغ پونه مي رويد و مار خوشبخت از اين روييدن ... دراين باغ درختان هر روز با سلام نسيم بيدار مي شوند. اين باغ درخيال من نيست در جايي از آرزوهايم گم شده است و به قول سهراب چشم ها را بايد شست، جور ديگر بايد ديد ...! و حتما اگر چشم هايم را كمي باز كنم باغ من در همين جاست در همين نزديكي ... زهرا احمدي كيوناني

ادبي1

سقا خانه ي كوچك دخيل هاي آرزو رنگارنگ و ساقه هاي پيچ پيچ با برگ هاي قلب سبز پيچيده بر دريچه ي كوچك دخترك شعله بر شمعي مي نشاند دخيل آرزويي سرخابي را بر دريچه پروانه مي كند از جام نقره گون اندكي آب ستاره مي نوشد و خود ساقه اي مي شود با برگ هاي قلب سبز پيچيده بر دريچه ي كوچك زنده ياد يوسف اسكندري

ادبي2

بهاري دردل شب ( نذر آقا امام زمان(عج) ) اي دستهاي سبز از آيينه لبريز جا مانده ام در اين خزان، برخيز برخيز چشمان من در حسرت سبز نگاهت دريايي از امواج خون و خشم لبريز شايد مي آيي گفته بودم با دل خويش گفتم بمان با دردهاي كهنه بستيز گفتم در اين بوران تلخ وحشت مرگ بر آسمان دست دعايت را بياويز شايد شكوفا شد بهاري در دل شب شايد اميدي هست بعد از كوچ پاييز ما خيل غروريم اكنون اي تبردار يك شب بيا بتهاي در ما را فرو ريز صلاح الدين قره تپه

ادبي3

به من بگو چه زماني، كجا به هم برسيم؟! كجاي ساحل اين ماجرا به هم برسيم؟! ميان دره ي اندوه و عشق مي رقصيم نمي رويم كه مثل صدا به هم برسيم جدا شديم ميان پرنده و باران كه روي دورترين ناكجا به هم برسيم خدا كند كه اگر دوري است قسمتمان دعا بكن كه بميريم يا به هم برسيم بيا به روي قوانين كهنه خط بكشيم بدون واسطه و بي خطا به هم برسيم ولي نه، كار بزرگي است عشق، ممكن نيست كه زير سلطه ي اين سايه ها به هم برسيم شقايق سليمان نژاد

ادبي4

« سال عشق » وقتي كه سال عشق تو تحويل مي شود در من هر آنچه غير تو تعطيل مي شود يكباره با نگاه تو شيطان بد سرشت تغيير چهره داده و جبريل مي شود با هر جوانه اي كه دل عشق مي زند يك سوره از نگاه تو ترتيل مي شود از شهر دل بريده و بر----- به دست، مرد از نو سوار غيرتي ايل مي شود ساعت حدود بغض وسكوت است و انتظار ... با گريه سال عشق تو تحويل مي شود زنبق سليمان نژاد

ادبي5

دريچه روال اين چند ماه اخير « دريچه » اين بوده كه خواسته ايم موضوعات روز يا مورد بحث را در اين قسمت بنويسيم. قبل از هر چيز روز جهاني كارگر را به خودم تبريك مي گويم كه درست است كه نزديك يك سال است كه اخراج شده ام و الان از اداره محترم كار و امور اجتماعي بيمه ي بيكاري مي گيرم ولي يكجورايي معتاد اين روز شده ام. آخر ناسلامتي هشت سال مسئول برگزاري مراسم اين روزجهاني براي 50 نفر از همكارانم بوده ام هر چند حالا آن 50 نفر به 5 نفر تقليل پيدا كرده اند ولي جا دارد از مسئولان و مديران شركت تجهيز روشنكاران تشكر كنم كه با درايت و دلسوزي كارگران آن را از كار بيكار كرده اند و آن شركت با آن عظمت و دك وپز الان ... بگذريم برگرديم به شعر كه حتي غم نان هم نتوانسته است از من دورش كند. چند شماره اي را به بررسي انجمن هاي ادبي و دنياي اينترنت پرداختيم. با توجه به حسن و حديث هايي كه حول اين عرصه مجازي

ایوب احمدی

آقای آهنگر نژاد عزیز نوشته ها و سخنان شما علی الخصوص در ادبیات کردی همیشه جذاب و نواورانه بوده است ، نمونه دیگر حضور پر رنگتان که مایه افتخار اینجانب بود، جشنواره ادبیات محلی غرب کشور ملایر در سال 83 سال می باشد که یاد وخاطره اش همیشه ماندگار است. ارادتمند شما ایوب احمدی