نرمه واران

شعر کردی کلهری (کرماشانی )‌ و مطالبی در باره ادبیات کردی

 

مشتيگ ماچ تيه‌ل  آماده‌ی چاپ شد

سلام وه خزمه‌ت دووسه‌يل عه‌زيز !

بالاخره‌کتاب مشتيگ ماچ تيه‌ل  آماده‌ی چاپ شد . اين کتاب که در بر گيرنده‌ی بيانيه‌ی شعر امروز کردی اين ديار و چندين مقاله در باره‌ی شعر نوين کردی کلهری وهمچنين  شعرهای تازه‌ی اينجانب است ، بزودی به دست چاپ و نشر سپرده خواهد شد . 

 

 

 

نقد و آناليز

 

 شعر كردی کلهری

 

 

                            علی رسولی

 

 

 

هناس هساره‌و

ئرميس ئاسمان‌و

بال خيال هه‌رچگه‌ ماسي سفيده

 له‌ي سه‌رده‌وا رچگياس !

 

شعر كردي كلهري با شاعراني مانند: جليل آهنگرنژاد ، رضا موزوني ، سعيد عبادتيان و تني چند از ديگر شاعران اين گويش ، گزارشي است قابل ملاحظه كه نياز به كاتاليز و يا گزاره تسريع‌بخش تداوم دهنده نقد دارد .

 حدود يك دهه از عمر اين شعر مي‌گذرد و می شود گفت دوره تكوين و شكل‌گيري و ساختاربندي اين شعر به اتمام رسيده است و با نقد است كه از اين بن‌بست ايستايي با تكانه‌هايي سترگ به وادی هاي نو درنو سرازير مي‌شود . نام‌هايي همچون كرمرضا كرمي و پرويز بنفشي آشنائياني هستند كه به نحوی مقدمه‌ی جرقه‌هاي اوليه اين جريان را زده‌اند و آغاز‌گري آنها راههاي پر خطر يك آزمون را فرا روي شاعران وادي كردي جنوب باز گشوده است . مميزه‌ی  بارز اين شعر اين است كه از ظرفيت هاي ممتاز و بي‌بديل گويشي فلكلوريك بهره جسته است . كلام در مكالمه و گويش فولكلوريك نغز موجز ، مختصر و بسيار ساده است . اين سادگي هم در معنا و هم در واج‌آرايي جايگاه مهمي دارد . كلام نغز يا فولكلوريك معناي واحدي منتشر مي‌كند و به نحوي از منظر حسي صادر مي‌شود و معناي مورد نظر حسي در آن نه استعاري بلكه مجازي است . موزوني ، عبادتيان ، پرويز بنفشي ، كرمرضا كرمي شديداَ وفادار به ساختار زباني گويش جنوب هستند ، چون اين گويش نغز آهنگيني و موسيقيايي است و بيشترين بار مفهومي آن بر دوش آوا است ، لذا به تنهايي يكي از عناصر اصلي شعر در بر دارد ، بخش عمده‌اي از گويش كردي جنوب و نيز يكي از دو عناصر ساختاري اين گويش آوا يا موسيقي است . موزوني در آثارش به سهولت از ظرفيت بالاي اين موسيقي كلامي بهره برده و كمترين دخل و تصرفي در ساختار كلام ايجاد كرده است . دلم ته‌واي چه‌يو اوسا له بان ور بنيشم . در زبان محاوره‌اي و غير شعري كردي جنوب اين مصرع يك جمله است .

 

عبادتيان نيز مانند موزوني از ظرفيتهاي بكر و موزون اين زبان يا گويش بهره وافر برده است : ئه‌و شه‌و تا وه سوو هزاره كردم . در پشت واژه‌هاي اين گويش شعر گونه (كردي جنوب) استعاره كه زبان شعر است وجود ندارد . زيرا فرهنگ فولكلوريك از جان آدم‌هاي حسي مايه مي‌گيرد . انسان درون فرهنگ بومي انسان مهد احساس‌هاي قوي و سرشاري است كه به جريان زندگي و بود فردي و جمعي جهت مي‌بخشد . حس يكي از عناصر ساختاري شعر است و در فرهنگ بومي همه چيز از طريق اين حس قابليت معنايي پيدا مي‌كند . حس يكه‌شناس است و يگانه‌پذير مي‌باشد در ساحت آن تكثر و چندگانگي معنا ندارد ، زيرا چند معنايي محصول فرا شدي است از واقعيت و مجاز به حقيقت يا استعاره .

 

سه ويژگي زبان فولكلوريك يعني آوايي ، حسي و تصويرگري خيالي در آثار بنفشي ، كرمرضا كرمي موزوني ، عبادتيان مسيري طي كرده است كه نوعي باز آفريني و بازگشت به فرهنگ بومي را نشان ميدهد . اما اين بازگشت به همان شيوه مرسوم در ساختار كلامي كردي كلهري دوباره خلق شده است و برغم كار سترگي اين نوع شاعران انجام داده‌اند ، اگر چنانچه با ساير عناصر ساختي شعر به هم نياميزد همين بن‌بست پيش رو موجود خواهد بود .

 

التزازي كه از خلال بيان شاعرانه سعيد عبادتيان به مخاطب منتقل مي‌‌شود ، حاصل به نيكويي بهره‌جويي اين شاعر از ظرفيت‌هاي كلامي گويش كلهري است . اين گويش تكه‌تكه و كلام كلام حاوي سه ويژگي عمده شعر است . حس بن‌مايه شق است و زماني كه از سادگي بيرون مي‌‌آيد و مركب مي‌شود عشق و راه‌هاي صعب‌العبور آن را پديد مي‌آورد . عشق انسان كرد كلهري ساده عارفانه و بي‌تكليف است . اين عشق به همه چيز و همه كس سرايت مي‌كند ، در اين عشقي كه از عنصر محض احساس فرمان مي‌گيرد ، كوه و دشت و آدمها و حيوانات و وزش باد و تنگ غروب و همه و همه زيبا و حس‌برانگيز هستند ، دل را از قفس سينه مي‌ربايند .

  

 كرد جنوبی چون جزء‌جزء زبانش شعر است نيازي ندانسته است كه گويشش را شاعرانه كند . ساده زيسته است ، زود دچار غناي مادي و روحي شده است آواي پرنده‌اي هميشه آشنا منقلبش مي‌ساخته است و اين از ويژگيهاي انسان ناتوراليسم يا انسان همدم طبيعت است ، اين انسان را درگهواره زميني ، باد بر او لالايي شيرين مي‌خواند . ستاره با جيرجير صدايش براي او قصه مي‌گويد و در غناي آسمان احساس خالقش را بر لبان در‌مي‌آورد ، اين انسان بصورت ذاتي و طبيعي انسان عصر برادريها و برابريهاي بزرگ اوليه است . هنوز نيازي شديد و فقري عميق او را رودرروي طبيعت قرار نداده است . طبيعت با تمام نامهربانيهايش يك مادر است ، سيلي مي‌نوازد و سفره مي‌گشايد . اين انسان مي‌بايستي كلامش شعر محض باشد و واژه‌اش پايه‌گذار شعر ناب گردد ، انسان حسي ناتوراليسم ذهنيت گسترده‌اي ندارد ، اما تا بخواهي عنصر تخيل در او قوي است همين عنصر خيال است كه اساطير و خدايان را مي‌سازد و از شخصيت‌هاي ممتاز و نخبه اسطوره مي‌سازد.

او با واقعيت از طريق خيالش كه مولود حس است ارتباط مي‌گيرد . همه راههاي زميني و آسماني به روي او باز است و كليد خيال هر دري را مي‌گشايد ، وقتي خيال باز است بن‌بست معني ندارد . مردن تداوم خيال‌هاي زنده است و آدم از خيالي به خيال ديگر مي‌رود . باد مه‌رده‌نم وه‌سيه‌ت كه‌م وه خيش ده‌س دووس بگرن گووناي نه‌كه‌ي ريش  ، انسان وابسته به طبيعت به خون ، به خويشاوندي ،‌ به خيال نمي‌ميرد ، هميشه زنده است . وجودش در دوست قبيله خون وندان تداوم مي‌يابد . در اين زندگي قطع و وصل معني ندارد ، همه چيز وصال محض است . انسان خيال آميز متوجه دگرگونيها و تحولات نيست و با خيالش عصر سپري شده را باز مي‌بيند مانند موزوني ، عبادتيان ،‌ بنفشي ، كرمي و..

وه‌لا بوه‌ره‌م

 مه‌يله‌م وه‌جي

گه‌رمه‌سير چكوچوله

باره‌ي باره و واخيلان ...

 

 خيال همه فاصله را پر مي‌كند فاصله‌هاي زماني و تواتر تاريخي ، فاصله‌هاي انساني و فاصله‌هاي وجودي و هستي شناسي ، اصلاً انسان بومي كلهري با فاصله بيگانه است . به ندرت عزيزي به مسافرتي كوتاه و جدا از خويشان ميرود. اين است كه آبادي براي رفتني موقت يك سرباز عزا مي‌گيرد . بال خيالش تا افق دوردست فضا مي‌فرستد و همنشين ستاره مي‌شود . او با تسلسل و تكرار زنده است و هر تكراري التزاز جديدي براي امثال عبادتيان مشكل است كه بپذيرند دوره كوچ و ميلكان و باره‌ي بار گذشته و توي همين فضا هنوز نفس مي‌كشند و از بار معنايي غني اين كلام نغز بهره مي‌برند و به نحوي مرثيه‌گوي ميراثي هستند كه بيكباره مي‌خواهد به تاراج برود .

دلم تواي چيو اوسا له بان وه‌ر.....

 

 اين احساس نوستالوژياي يك انساني است كه ميخواهد به ساختارهاي سپري شده يك زندگي وفادار بماند . ساختارهاي سياسي ، اقتصادي ، اجتماعي و حتي فرهنگي اين زندگي با بزرگترين تحولات در دنياي معاصر روبرو هستند. و كرده بنفشي ، كرمي و دوستان جوانشان دوست ندارند چنين حادثه‌اي را ببيند چه برسد به اينكه روايتگر عصر جديد باشند .

 

اما كار مهمي كه انجام داده‌اند اين است كه پايه‌هاي يك فرهنگ را بازگويي كرده‌اند و  اين جرات كمي نيست. عنصر استعاره كلام را از حالت ساده‌گي بيرون مي‌آورد و به آن چند معنا مي‌بخشد ، محصول دوره تحول است ، يعني استعاره فراتر از مجاز ميرود و اين فراشد يعني افزودن چيزي به طبيعت ، يعني طبيعت يك چيزهايي كم دارد و انسان استعاره با بيانش مي‌كوشد كه اين كمبود را جبران كند ، نقد اين گزاره است.

 

زبان شعر فولكلور زبان طبيعت و زبان ساده واقعيت غني بدون عيب و نقص است و زبان استعاره زبان حقيقت در پشت واقعيت است آن يكي زبان گزارش است و اين يكي زبان گزاره . زبان آنچه فراتر از واقعيت و يا پيرامون واقعيت و يا در ارتباط با واقعيتها نهفته است مي‌باشد ديگر ساده و دم دست نيست واقعيت پيچيده‌تر از آن است كه در يك واكنش ساده حسي به سهولت بيان شود اين واقعيت وجودي است در هم تنيده پرتنوع و پر ارتباط . و ذهنيت با ادراكات لازم است تا اين واقعيت و پيچش آن را دريابد . شعر با زبان انتظار آغاز مي‌شود ، و زبان انتظار زبان استعاره است .

شعر انتزاعي‌ترين زباني است كه بشريت براي نهفته‌ترين زيباترين و پنهاني‌ترين و دورترين پاره‌هاي وجود آن را بكار مي‌گيرد . شعر بدون استعاره يعني كلام نغز فولكلوريك . يعني حس محضي كه موسيقي و خيال مي‌سازد و شعر استعاري يعني عبور عناصر شعر از كانال ذهن و احساس ، و اين نوعي دوگانگي و دوئاليسم است . زبان استعاره زبان انسان فرهيخته‌ايست كه هم فرهنگ دارد و هم دانش و هنر و هم زبان مجاز و زبان فولكلو زبان انسان فرهيخته‌ايست كه فقط فرهنگ دارد . شاعراني كه از ذهنيت و دانش برخوردارند دو بعد كامل فرهيختگي را دارا هستند از  وجه استعاري بهره مي‌جويند. در شعر، مجاز در درون استعاره است و واقعيت و حقيقت باهمند و كلام و موسيقي و خيال و حس و انديشه يكي مي‌شود.

 

لذا فرهيختگي توام با وجه فرهنگي و دانش ، تمام ويژگيهاي فرهنگي (چه بومي و چه ملي و جهاني ) را مي‌پذيرد . اما فرهيخته دانشمند بي فرهنگ فرهنگ را نفي مي‌كند و فرهنگي بدون دانش با انديشه‌هاي بلند بيگانه است . يكي نفي ميراث و تجربه گذشته است و ديگري نفي بازساختن اين گذشته، شعر كرمي ، بنفشي ، عبادتيان و موزوني شعر فرهنگ است و براي مقدمه لازم است اما اين شعر بايستي با انديشه آميخته شود و زباني استعاري پيدا كند و جمع‌آوري جنبه‌هاي رو به فراموشي اين فرهنگ گام نخستيني است كه اين شاعران برداشته‌اند .

 

شعر، حاصل نوعی انحراف از زبان معيار است . در زبان معيار، واژه، نشانه‌ای از يک وجود و يا يک واقعيت است . معنا يا تصوير ذهنی نيز به همين نسبت  يکتا است و در کليه‌ی مخاطبين يک زبان  يکسان است . در زبان محاوره‌ای، کلام چنان عادی رد و بدل می شود که با ذهن رابطه ای عادی و عادت شده دارد . ذهن در اثر تکرار و تسلسل معنا دچار نوعی خودالقايی می گردد در خود القايی ذهن ناخود آگاه و حتی بدون توجه به معنا نسبت به يک وجود و يا واقعيت حس خاصی دارد . آدمهای عادی که تابع القائات زبان معيار هستند ، اگر چنانچه در مورد يک واقعيت از آنها سوال شود ،جوابی کلی و مبهم می دهند . مثلا می گويند : از فلان چيز خوششان می آيد يا بدشان .و يا فلان چيز خوب است يا زشت . ذهنيت در زبان معيار، تک معنايی است و آن معنا نيز القاء شده است . اما شاعر با ساختن نوعی زبان جديد، تن به يک بازی زبانی می دهد . در اين بازی زبانی ، هم معنی و هم ذهنيت جديد به وجود می آيد و هم عادت شکنی می شود. معنی جديد که حاصل يک بازی زبانی است ساخته‌ی شاعر است اين بازی زبانی با مجاز شروع می شود. مجاز معنی جديد ايجاد می کند ولی به زبان مستقل نمی رسد . استعاره نوع ديگری از مجاز است. در استعاره شاعر به معنای مستقل جدا از وجود و ماده و کلام می رسد . ذهنيت و تصويری که از راه استعاره به دست می آيد ، کاملا انتزاعی است .

 

 معنايی که در شعر وجود دارد متعلق به متن شعر است و خارج از شعر وجود ندارد و در زبان معيار خلاف اين امر اتفاق می افتد خلاصه اين که ذهنيت استعاری مستقل شاعر  ، واژگان را شاعرانه می کند و ترکيبات شعری پديد می آورد . در شعر فضا و زمان و مکان و تمامن مخلوقات شعر ذهنی هستند .اما در شعر کردی جنوب اين گونه شعر ها چه جايگاهی دارند ؟ قطعاً حرکتهای جديد در اين عرصه نويد بخش آينده‌ای روشن هستند .  در «قڵا که‌ێوانووي» آهنگرنژاد چنين زبان شاعرانه‌ای ايجاد شده است .شعری که اين گونه شروع می شود :

 «له تيه‌لی ريوته‌ڵ ئيواره‌ێ بێ په‌لامار

هناێ وڵات گووش ته‌کنن

له ده‌نگ که‌س مه‌زانه‌يل هزار سه‌ر تيوکن تيوکن  ....»

کلام در اين شعر يکسره غرق در معنا و تصوير و فضايی ناآشناست و متنی پديد آمده است که هر بندش به نسبت انتزاعی تر و نسبی تر است «تيه‌لی » در اين متن به گونه‌ای ساخته و پرداخته شده است که معنايی نا متعين و ذهنی دارد . معنای اين واژه در مجاز مرسل است : غذای تلخ که ربط کل به جزء است و يا می شود به ذهن معنی ديگری متبادر کند : فلان ماده‌ی غذايی تلخ که رابط جزء به کل است . غروب در ساختار «قڵا که‌ێوانوو » واقعيت بيرونی ندارد و جايگزين يک معنای شاعرانه است . شعر با فراشد از ابعاد متعين مادی پديد می آيد و خود  متن و جهانی جديد خلق می کند . متن شعر «قڵا که‌ێوانوو » يک متن شاعرانه‌است که جانی شاعرانه را ساخته است . آهنگرنژاد در اشعار قبلی‌اش کمتر وارد فضايی اينچنينی و متنی اين گونه شده‌است . عناصری که وی در شعر مذکور به هم مرتبط ساخته است جز در عالم ذهن و در متنی به نام « قڵا که‌ێوانوو  » در هيچ متن ديگری با هم ارتباط برقرار نمی کنند «قڵا که‌ێوانوو  » جايگزين غروب می شود و باتلاق جايگزين قڵا که‌ێوانوو . وجه و رويکرد شاعرانه‌ی آهنگرنژاد در اين شعر چنان ذهنی و انتزاعی است و چنان با اين ذهنيت يگانه‌است که دچار کوچکترين خروجی از اين متن يگانه نمی شود . اما عناصر ساختاری شعر دارای اين ويژگی ها هستند :تلخ مخوف بحرانی تيرگی اضمحلال سريع  اضطراب پوچی نقصان و نابالغی قصاوت و بی رحمی و...  اين ويژگی ها به همه‌ جا و همه چيز سرايت می کند . تمام اين ويژگی ها از مشخصات برجسته‌ی انديشه‌ی مدرن هستند .

شعر قڵا که‌ێوانوو تحت تاثير ادبيات و انديشه‌ی مدرن خلق شده‌است . نويسنده و شاعر مدرن از يک کليت اجزايی می سازد ناهمگون و در حال متلاشی شدن . محور ارتباط عناصر يک متن مدرن تضاد است . تضاد  عناصر را در يک درگيری پايان ناپذير که نتيجه‌ای جز هلاکت به بار نمی آورد  نگه می دارد . در اين شعر تضاد و درگيری و اضمحلال محور ارتباط است . همه‌ی عناصر درگيرند و يک متن سياه را به وجود می آورند. عنصر اساسی و جدل برانگيز اين متن «قڵا که‌ێوانوو  »است همرنگ مرداب و کلاغ و سيمای غروب است . آسمان تاريک است و تنها گاهیبه رعد و برق دچار  می شود . سر آدمها شبيه به هم است «تيوکن و قژن»  اما هر عمل قڵا که‌ێوانوو  يک واکنش متضاد ايجاد می کند .  آسمان پناهگاه  همه‌ی اميال شاعر است اين آسمان از ناخودآگاه ديرينه و باستان گرايانه‌ی شاعر آمده است . در متن مدرن انسان کنش گر است اما کنش انسان فايده‌ای به دنبال ندارد . زير سرنوشت محتوم و پوچ است و حاصلی جز فنا شدن ندارد . انسان در متن يک سرنوشت پوچ درگير است . در شعر ياد شده درگيری بين موجودی عجيب به نام قڵا که‌ێوانوو  و آسمان رقم می خورد آسمان آن تقدير پنهان و سويه‌ی مثبت تاثير گذاری است که سرنوشت را تغيير می دهد . انسان متن اين شعر قربانی است . سرهای پشم آلود فريادشان گنگ است . دختران ژوليده  دست بريده و چشم از حدقه در آمده و زبان بريده‌اند  . اين شعر اگر چه گامی فراپيش بانگاهی پيشرو در ادبيات کردی جنوب است اما در آن شاعری ديده‌می شود که بين اسطوره‌گرايی و مدرنيسم گرفتار آمده‌است . و متن نيز با آنکه می کوشد از طريق ساختار مدرن بسط و گسترش يابد اما زير نفوذ نوعی کلی انديشی وحدت گرايانه قرار گرفته است . از درگيری و کشمکش تلخ و خونين قڵا که‌ێوانوو  و آسمان ناگهان پايان خوش ادبيات کلی گوی کلاسيک هويدا می شود و همه‌چيز آن به پايان می رسد .



نویسنده : جلیل آهنگرنژاد ; ساعت ۱٠:٢٠ ‎ب.ظ روز ۱۳۸۳/٧/۱۸