نرمه واران

شعر کردی کلهری (کرماشانی )‌ و مطالبی در باره ادبیات کردی


 

...

 

 

 

 

 

 

شرح یک داستان حماسی 

برزونامه کردی

علی محمد مرادی 


حکایت از آن گونه آغاز می شود که شاعر پس از نام خدا و ستایش رسول و حضرت امیر به جنگ ایران و توران اشاره می کند و می گوید: پس از آنکه پیلتن توران را شکست می دهد، برزوی جهانجو را که یکی از پهلوانان سپاه دشمن است اسیر می کند و پس از شناختن او و اینکه با وی هم ریشه است، او را به زابل می آورد. تمام ایران از آمدن برزو فرزند سهراب شادمان می شوند و جشن های متعدد بر پا می کنند. یکی از این جشن های پر شکوه در حضور شاه ایران و پهلوانان ایرانی برگزارر می شود.
رستم در حضور شاه ایران، کیخسرو و بزرگان ایران زمین می گوید که:« از این پس سپهسالاری ایران را به برزو می بخشم. چرا که هم پهلوان دلیری است و هم اینکه از او به خاطر کشتن پدرش شرمسارم» هنوز صحبت رستم تمام نشده، فرامرز با خشم به مخالفت برمی خیزد. چرا که معتقد است بعد از پدر باید جانشین وی باشد و نیز به گونه ای تورانی است و نباید سپهسالارایران شود. برزو نیز ازاین حرکت آشفته میشود و به روی هم شمشیر می کشند.
رستم، زال و کیخسرو فضا را آرام می کنند. ناگهان و بی هیچ مقدمه ای رستم که از تصمیمش ظاهراً منصرف شده برای سپردن این مقام شرطی می گذارد:« در مرز چین دشمنی به نام فولادوند دیو دارم. پسر اکوان دیو است و معشوقه اش سنبله ی جادو است. سنبله دو هزار شاگرد دارد و همه از دستش به ستوه آمده اند. هر کس سر فولادوند دیو را بیاورد سپهسالار ایران می شود.»
حالا مدعیان عقب نشینی می کنند و تنها کسی که آماده این کار می شود برزو است. تهمینه تنها کسی است که نگران حال برزو است و «گوهر تهمورس دیو بند» را به بازویش می بندد:
برزو بر «قرلان» سوار می شود. ده هزار سوار، همراه اوست. رستم او را بدرقه می کند. در بین راه شب هنگام، باران سختی می بارد و سیلابی عجیب به راه می افتد. صدای رعد و برق از یک سو و سرما و سیل از سوی دیگر، همه ی سپاهیان را فراری می دهد و تنها یک نفر می ماند، آن هم برزو است. برزو از این بی پناهی و تنهایی می گرید. با خدا راز و نیاز می کند و می خواهد که یزدان پاک، نجات بخشش باشد.
صبح روز بعد به باغ زیبایی می رسد که در کنارش قصر دلفریبی وجود دارد. برزو به باغبانش برخورد می کند حرف باغبان این است:« این باغ، مال دختر جهانگیر شاه است. بهتر است تا دیر نشده از این جا بروی و گرنه کشته می شوی»
برزو سماجت می کند. می خوهد دختر جهانگیر را ببیند. حوری لقا به همراه غلامانش ناگهان آشکار می شود. غلامان یک باره به برزو حمله می برند تا او را بکشند. اما برزو آنها را می کشد. دختر شاه که جوانی این گونه توانمند را یافته، از او خوشش می آید. دعوتش می کند و نام و نشانش را می پرسد:
برزو می گوید: پسر سهرابم. لقبم شیر اژدر است. افراسیاب را من شکست دادم و داغ بر دل پیران ویسه نهادم. «حوری لقا» شادمان است. جشنی بر پا می کند و به کنیزان سفارش می کند که کسی از این راز آگاه نشود. اما دایه ی پیرش مخفیانه نزد جهانگیر شاه می رود و رازش را بر ملا می کند. جهانگیر شاه با وزیرش برای حل این مشکل همفکری می کند. وزیر چاره ی کار را در کشتن برزو می داند. بهترین شیوه ی کشتن نیز وادار کردن او به جنگ با اژدها است که در نهایت اژدها او را خواهد کشت.
شاه نقشه اش راعملی می کند. با جمعی از اطرافیان به نزد برزو می رود و با تر زبانی او را وادار به مبارزه با اژدها می کند:« اژدهایی که چندین سال است در کوه اطراف آشیانه ساخته و موجب درد سرهای بزرگی برای آنها شده است:
شاه وات و برزو نوه نسل سام
پایندازت بوای زید مقام
خوش آمای وه خیر پات و دس م بو
ولات خوارزم من به شام و تو
اون خاطرات ولام عزیزن
یکدختر داروم کمتر کنیزن
موبدان پیش بینی کرده اند که تنها فرزند سهراب می تواند اژدها را بکشد. برزو به شرط ازدواج با حوری لقا، مبارزه با اژدها را می پذیرد. دختر او ا از رفتن به این نبرد باز می دارد اما او نمی پذیرد. روز بعد برزو آماده ی نبرد با اژدهاست. او پهلوانی به نام نوشاد را با خود می برد تا نشانی اژدها را از او بگیرد. بار دیگر بروز خدای جهان آفرین را می خواند و از او کمک می طلبد.
سپس به درگاهش سجده می برد وی نالد. سپس بر می خیزد و شمشیر را می کشد و به نوشاد می گوید: «آنجا که رفتم سه نعره می کشم. بانعره ی اول بدان که رو در روی اژدها قرار گرفته ام. نعره ی دوم را که شنیدی، بدان که با اژدها می جنگم و اگر سومین نعره به گوش ات رسید، بدان که اژدها را کشته ام. ولی اگر نعره ی سوم را نشنیدی، بدان که اژدها مرا کشته است. پس سوار بر قرلان می شوی و خبر مرگم را برای حوری لقا می بری.»
برزو می رود. نعره ی اول و دوم را می کشد. اما پس از مدتی، دیگر از نعره ی سوم خبری نیست. نوشاد هم شادمان است و هم مضطرب. جلوتر می رود که شاهد جنازه ی برزو ( که این روزها رقیب اوست.) باشد. اما وقتی می رسد، می بیند که هم اژدها کشته شده و هم برزو گوشه ای افتاده است. جلوتر که می رود می بیند که برزو ازهوش رفته است.
ناگهان به این فکرمی افتد که برزو رابکشد و کشتن اژدها را به خود نسبت دهد و حوری لقا را به همسری بگیرد. شمشیر می کشد و به بالای سر می برد اما به ناگهان قرلان با زدن ضربه ی سم به جمجمه ی نوشاد، او را می کشد.
برزو پس از مدتی به هوش می آید و به شهر بر می گردد. جشنی در شهر بر پا می شود. در نهایت با حوری لقا ازدواج می کند. پس از مدتی تصمیم می گیرد به دنبال هدف اصلیش برود. شاه مانعش می شود اما او با توکل بر یزدان پاک عزمش را جزم کرده است. سر به بیابان می گذارد.
پس از مدتی در بیابان نعره ی هولناک موجود یکدستی را می شنود که به او حمله می کند و به سختی او را می آزارد؛ اما در نهایت فرار می کند.از دور با هم گفتگو می کنند و از نام و نشان هم می پرسند. پس از معرفی خود دوباره به جان هم می افتند. این بار برزو زخم بیشتری بر می دارد. ولی در نهایت می تواند از دست او خلاصی یابد. پهلوان یکدست، خود را اینگونه معرفی می کند. « من رستم یکدست هستم. اهل مازندرانم و فرزند کورنگ دیو. عهد بسته ام هرکس در نبرد با من پیروز شود، غلام او بشوم و امروز غلام تو هستم.»
اما به شکلی عجیب مثل برق آسمانی گم می شود. برزو به راه می افتد. به شکارگاه فولادوند دیو می رسد. دیوها به قصد بردن اسب برزو می آیند.
برزو و اسبش را هراسان می کنند و نزدیک است او راهلاک کنند. ناگهان مثل برق آسمانی رستم یکدست پیدا می شود و به شکلی عجیب به جان دیوان می افتد. فولادوند دیو نیز دراین نبرد حاض است. برزو با او درگیر می شود. دراین حین با خدای خدا نیایش می کند که او را نجات دهد. نبرد سختی در می گیرد. ازیک سو رستم یکدست سپاه دیوان را زمین گیر کرده است. برزو درنهایت فولادوند را از میدان فراری می دهد، در حالی که پیکر برزو غرق خون است. قرلان او راتا سرزمین توران «مهرجهانسوز» می رساند. شب هنگام «مهر جهانسوز» وقتی به باغ بر می گردد، پیکر غرق خون دلاوری را می بیند. به کنیزان دستور می دهد که از او پرستاری کنند. جراح و پزشک، برزو را به مرز سلامتی می رسانند. مهرجهانسوز که شیفته ی او شده سعی می کند به هر شکلی دردل فرزند سهراب جایی پیدا کند. از دیگر سو فیل، فولادوند دیو را به نزد سنبله ی جادو می برد و شرح حالش را تعریف می کند.
سنبله به دیوان دستور می دهد که در جهان پراکنده شوند و نشان برزو را برایش بیاورند. یکی از دیوان که در آسمان پرسه می زند، نشان برزو را برایش می آورد سنبله ی جادو وردی می خواند و به آسمان می رود:
سنبله ی جادو شوم نابکار
قطره داو جنمت افسون کرد و کار
نروی هواوه نگای زمین کرد
برزو جهانجو و نظر آورد
نروی آسمان دیادی برزو
نزدیک بی جادو بیهوش بو آو رو
دیا و شیوه زال زرهاتن
وینه قرص نور ندورعیانن
جادو یک مکری آورد و خیال
بغض کینه بدژدل کرد بطال
برزو اکنون به شکار رفته است. سنبله ی جادو از فراز آسمان او را می بیند و می گوید: « این جوان شبیه رستم است؛ حیف است که او را به فولاد وند تحویل دهم که کشته شود.» عشق به برزو در دل سنبله ی جادو شراره می کشد. خود را به شکل دختر زیبایی در می آورد. در کنار درخت در پای چشمه ای می نشیند.
برزو با یک نگاه هوا خواهش می شود و می پرسد:« که هستی و این جا چه می کنی؟» او می گوید:« من دختر جمشید شاه هستم.» برزو خوشحال می شود و او را در کنار می گیرد. اما از بوی بد دهانش متوجه می شود که او دیو است. خنجر می کشد که او را بکشد. اما سنبله تبدیل به گرد باد هول انگیزی می شود و او را بی هوش می کند. وقتی به هوش می آید، می بیند که دست و پا بسته در حضورفولاد وند دیو افتاده است.
گفتگویی بین این دو پیش می آید. حاصل گفته های برزو این است که «تو توان گرفتن من را نداری. مرا با جادو گرفتار کرده ای. اگر توانش را داری بیا با گرز و شمشیر مبارزه کنیم.» اما فولادوند با نظر سنبله ی جادو برزو را به فیل می بندد و با خواری نزد افراسیاب می فرستد.
افراسیاب نیز او را به شدت سرزنش می کند. برزو همچنان خشمگینانه می گوید:« کسی مرا با زور دستگیر نکرده است و مردی در آن سرزمین پیدا نمی شود.» سنبله ی جادو خنجر می کشد و به برزو حمله می کند.
برزو نام یزدان پاک را بر زبان جاری می کند و به شکلی عجیب بند از سر و گردن خویش باز می کند. سنبله را می گیرد و خفه می کند. فولادوند به ناچار به برزو حمله ور می شود.
برزو دیگر بار نام خدا را بر زبان جاری می کند و فولادوند دیو را نیز بالای سر می برد، به زمین می کوبد و با خنجری که از سنبله ی جادو به غنیمت گرفته، جگر فولادوند دیو را می شکافد و او را می کشد.
افراسیاب می ترسد و به سپاهیانش دستور می دهد که به برزو حمله کنند و او را بکشند. اما نظر پیران ویسه، زندانی کردن اوست و او روانه ی زندان می شود. مهر جهانسوز خبر زندانی شدن برزورا با نامه ای به رستم می دهد. رستم شاه را در جریان می گذارد.
فرامرز با سی هزارسوارآماده می شود. جهانبخش نیز فرماندهی سی هزار سوار را به عهده می گیرد. گیو نیز با بیست هزار سوار به راه می افتد. زواره آماده می شود. گودرز ده هزار و جهانگیر نیز دوازده هزار مرد جنگی کابلی را آماده می کنند. توس نیز نیروی عظیمی را آماده می کند و به راه می افتند. روزی سه نامه هم زمان به افراسیاب می رسد. نامه ی اول از قطران شاه زنگ بار، نامه ی دیگر از سیاه رنگ دیو، فرزند دیو سفید و نامه ی سوم از جمشید شاه. هر سه تقاضای خواستگاری از مهر جهانسوز می کنند. افراسیاب خشمگین می شود. دستور می دهد گوشهای قاصد قطران و سیاه دیو را ببرند و دستهای فرستاده ی جمشید شاه را قطع کنند.
پیران دوباره شاه را از این تصمیم منصرف می کند. چرا که هر کدام از آنها پهلوانانی قوی، هم چون رستم دارند. مثلا جمشید شاه، قرتوس، صمصام، پیل سر، املاق، زرپوش، جمهور، قرتاس را در سپاه خود دارد می گوید:« بهتر آن است برایش شرط بگذارید که در صورت کشتن رستم با پیشنهادت موافقت می کنیم.»
افراسیاب می پذیرد اما دو قاصد دیگر را تنبیه کرده و باز می گرداند. قطران و دیوسیاه به شدت نگران می شوند وبرای حمله به افراسیاب بسیج می گردند.دیوانی با نامهای: آرژنگ، مکوکال، ارهنگ، فرهنگ، شموس و خرپوس در سپاه دیو سیاه و پهلوانانی با نامهای: الکوس و قلتوس در سپاه قطران خود نمایی می کنند. از طر ف دیگر قاصد جمشید شاه بر می گردد و خبر مشروط افراسیاب را با ناهید فرمانده ی سپاهش در میان می گزارد.
در نهایت آنها سپاه عظیمی را به سرزمین توران می فرستند تا با سپاه ایران مبارزه کند. سیاست پیران ویسه افراسیاب را متقاعد می کند که برزو را از زندان آزاد کند. افراسیاب با تظاهر برزو را درآغوش گرفته و از او عذر خواهی می کند.
اکنون جنگ عجیبی در حال شکل گیری است. از یک سو سپاهیان قطران و دیو سیاه، افراسیاب و توران را هدف حمله ی خود قرارمی دهند و از دیگر سو سپاه پادشاه مغرب زمین به فرماندهی ناهید به هواداری افراسیاب و به قصد کشتن رستم آمده است.
آمدن برزو دراین میدان به این قصد است که افراسیاب او را به جنگ دیوان بفرستد. اگر پیروز شود کاری شایسته انجام داده است و اگر کشته شود، ایران به خونخواهیش به توران حمله نمی کند. قاعدتاً باید به سپاه دیوان حمله کند. اینها افکاری است که در ذهن پیران و افراسیاب می گذرد.
افراسیاب این گونه برزو را از حیث روحی آماده می کند:« قطران و دیو سیاه هر دو خاطر خواه معشوقه ی تو یعنی مهر جهانسوز شده اند. اگر صلاح میدانی تا او را به یکی از آنها بدهم.»
آوردن برزو وطوق زنجیر
نشوی بارگاه نوه زال پیر
شای افراسیاب هریزا نتخت
گردش زیر بال بور بلند بخت
عذر خواهی کرد شای افراسیاب
لوسا دو دین فرزند سهراب
و ارواح پشنگ شاه غضب خو
مهر جهانسوز من بخشام و تو
بلی ای قطران شاه زنگبار
آوردن پی جنگ سپاه صد هزار
تمام خاطر خوای مهر جهانسوزن
ملکه آفاق گیتی افروزن
برزو به خشم می آید. سپاه گران می خواهد و اسبش را نیز آماده می کند. دیو سیاه به خرپال فرمان می دهد که به میدان برود. افراسیاب کسی را به میدان می فرستد. اما خرپال او را آنچنان بر زمین می کوبد که انگار از هم پاشیده شده است. یازده تن دیگر نیز این گونه کشته می شوند. در نهایت این برزو است که کار او را یکسره می کند. برزو پس از شکست سپاه دیو سیاه، قطران را تهدید می کند. قطران شمقول را به میدانش می فرستد. پس از زد و خورد بسیار برزو، گرز سنگینی را بر سر شمقول می زند و او راهلاک می گرداند. روز بعد سپاه دوباره آماده می شود. این بار فرهنگ به نبرد می آید. فرهنگ آنچنان با گرز به سپر برزو می کوبد که سم قرلان در خاک فرو می رود. در نهایت این بار نیز برزو پیروز میدان است.
حالا نوبت حمله به سپاه قطران است. قطران الکوس رابا وعده های شیرین به میدان می فرستد. این بار برزو کمان کشیده و در همان ابتدا پیشانیش را هدف می گیرد. دیوسیاه ارژنگ را می فرستد. ارژنگی که به عظمت کوه بیستون است. حالا سپاه ناهید(جمشید شاه مغربی) به میدان نبرد نزدیک شده است.آنها نیز شاهد نبرد برزو و ارژنگ اند. جالب این جاست که املاق از سپاه ناهید به میدان می آید که هم ارژنگ و هم برزو را با کمند دستگیر کند. چرا که این خواسته ی شاه مغربی است که سپاهیان ایران را نیز باید دستگیر کند. املاق به برزو می گوید:« آمده ام که تو را دستگیر کنم.»
برزو به رقیبش (ارژنگ) می گوید:« پهلوان به من فرصتی بده که من کاراین گستاخ را یکسره کنم.» ارژنگ اجازه می دهد اما این باراتفاق دیگری می افتد. سپاه ایران باعظمت و هیبت بسیار از راه می رسد. فرامرز برزو را تک و تنها می بیند. رو به فرزندش سام کرده و از او می خواهد به کمکش برود سام نیز وارد این میدان می شود حالا نبرد چهار نفره است.
سام سر املاق را از تنش جدا می کند. برزوهم که روحیه ی تازه ای گرفته است ارژنگ را به قتل می رساند. سپاه دیوسیاه خشمگینانه حمله می کند و سپاه فرامرز در مقابلشان قد علم می کند. دراین میدان رستاخیزی بر پا می شود و در نهایت ده هزار دیو کشته می شود. حالا نبرد واقعی در حال شکل گیری است.
تورانیان و سپاه تازه نفس مغرب زمین از حال و روز سپاهیان ایران می پرسند و تورانیان آنها را آگاه می کنند و از پهلوانان نامی ایرانی می گویند. زلازل عاد اولین کسی است که می خواهد مرد میدان باشد. جهانبخش پهلوان ایرانی او را درهم می شکند. کم کم سپاهیان دیگری که از جانب ایران می آیند به سپاه فرامرز افزوده می شوند. درنهایت سپاه توران و ایران به جان هم می افتند.
جنگی بسیارعظیم که انگار جهان هرگز آن را به خود ندیده درمی گیرد.دراین نبرد انگار داس مرگ به کارافتاده و با شتاب درو می کند. پهلوانان نامی به جنگ قهرمانان سپاه توران می روند سام، صمصام را اسیر می کند و برزو، جمهور را.
صبحی دیگر از راه می رسد سرداران ایرانی زیر پرچم فرامرز صف کشیده اند. در این جا حادثه ای عجیب می افتد. کسی مانند رعد و برق خود را به میدان رزم می رساند.
قرتوس که خود را برای مبارزه با فرامرز آماده کرده است در مقابل این شخص مات و مبهوت می ماند. فرامرز از برزو می پرسد که این کیست و برزو می گوید: او رستم یکدست است. بسیار دلیر و توانا است. او در یک چشم به هم زدن قرتوس را در خاک می غلتاند و با لبه ی خنجر سرش را جدا می کند در این هنگام سپاه توس نیز اضافه می شود و ایرانیان روحیه ی تازه تری می گیرند.
سپاهیان به دسته های گوناگونی تقسیم می شوند و در روز بعد حملاتی شگفت انگیز به سپاه توران می برند. حالا سپاهیان دیو سیاه و قطران نیز به تورانیان پیوسته اند. جهانبخش سر قطران را از تنش جدا می کند. برزو دیو سیاه را می کشد و سپاه دیوان که قتل عام شده اند، فراری می شوند.
رهام و بهرام مثل داس مرگ بر سپاه توران افتاده اند و قتل عام می کنند. بیژن، ناهید شاه را اسیر می کند و او را نزد توس می برد. توس فرمان می دهد تا قطعه قطعه اش کنند. پس از کشته شدن ناهید شاه سپاه توران و باقیمانده ی سپاه مغرب پا به فرار می گذارند.
ایرانیان غنایم بسیاری می برند. از سوی دیگر مهر جهانسوز نامه ای برای فرامرز می نویسد و می خواهد که به همراه برزو به ایران بیاید.
برزو گروهی جنگجو را آماده می کند تا به قصر او برود. رستم یکدست در این جا نیز دوباره پدیدار می گردد و به برزو می گوید:« گناهم را ببخش. خجالت می کشم که بگویم سالهاست عاشق مهر جهانسوزم.» اما برزو خشمگینانه جوابش می دهد و تهدیدش می کند. رستم یکدست به ناچار فرار می کند و به دیوان دستور می دهد که برای گرفتن برزو یاریش کنند:
یکدست مردود آما و گفتار
عرض کرد سیه فام نهنگ خونخوار
اگر ژ برزو خونت هاندل
خونی بابو تن شیر بچه زابل
هرای برزون بابوت کردهلاک
فواره خونش ویرد نه افلاک
خونی بابوتن بی ناموسن ننگ
پی چیش بمیدان خونی مکی نجنگ

تهران : بهمن 1383


نویسنده : جلیل آهنگرنژاد ; ساعت ۱۱:۱٤ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٥/۱٠/٢٠