کیوزهێ که و
![]()
جهلیل ئاهنگهر نێژاد (جلیل آهنگرنژاد )
ئهگهر شکیا کیوزه ێ کهوێ ،
ئهگهر دڵد تهنگ بیو شهوێ ،
سهرێ بکیشه ئاسمان
وه بهرزیهیل کهشکهشان
هسارهێ وه تهنیا دیونی
خهنهێ وه ریو دنیا دیونی
دیونی « هشار هشاره» سه
دنیا وهفر و پهژاره سه
ئهما یهکێ ئاساره سه
راێ ئێ شهوهیله چاره سه
***
ئهگهر شکیا کیوزهێ کهوێ ،
ئهگهر دڵد تهنگ بیو شهوێ ،
ئیوشم بهورهو واران وه کووڵ !
ئاگر مهرام گیان وه کووڵ !
شهو ها شان شیوهن کهرهو
خوهر ها شان ئاگر بهرهو
ئاگر بهره یل ! ئاگر بهرهیل !
ئاگر بهرهیل پای دجهیل !
ئهر ئاشق سوو بیون بچن
تا بال بیستیون بچن
دڵ بهن وه گیس دووسهوه
یا تاف ئوقیانووسهوه
دنیا له نوو ئاوا بکهن !
دهروهچهگهێ «سوو» وا بکهن!
***
ئهگهر شکیا کیوزهێ کهوێ ،
ئهگهر دڵد تهنگ بیو شهوێ ،
چهو گل ده وهێ بان زهیوا
منا ، خوهدا ، ئهیوا ، یهیوا
له شار کهس مهزانهگان
سهر بنه قهێ درانهگان
ئیوشن یهکێ واران وه شان
پر له عهتر رهێحان و گیان
مانای خهوِ مهردم زانێ
فهراشهێها له گیرفانێ
درانهگان ههم وا کهێدن
خهم لهێ هووزه ئاوا کهێدن
***
ئهگهر شکیا کیوزهێ کهوێ ،
ئهگهر دڵد تهنگ بیو شهوێ ،
دیونی بیوچگ بیوچگ بیوچگ
هانه سهر سهف مهلیوچگ
تا «سوو» له ئێره خوهر بیهێ
له رووژ نوو خهوه ر بیهێ
یهێ دهف وه ره و واران بچن
یهێ دهف وهرهو داران بچن
یهێ دهف وهرهو کهو ئاوهگان
یهێ دهف وهرهو رێژاوهگان
***
ئهگهر شکیا کیوزهێ کهوێ ،
ئهگهر دڵد تهنگ بیو شهوێ ،
وه پا ،وه دهس ، وه گیان بچوو
تا مال وه فرهگان بچوو
تا سهرده وا جاگان بچوو
تا تاف دهریاگان بچوو
ئهر کهفته هیورد یهێ چهوێ
بهش کرد له گیانه گهد تهوێ ،
چیو شیته لێوهگان لهیل ،
جوور مهلیوچگهیل وهیل،
هایده سهر سیم سیهێگ،
مهجلس تهرحیم سیهێگ،
بیوشه دڵد لهێوا نیه
خوهر لهی کهله ئاوا نیه
ها ها کوره مهجنوون لهیل !
پر بوو له تاف ئهلوهنهیل
تا گهر شهوێ ئاوا بکهی
لهێره منهی سووما بکهی
خوهر لهی کهلهیله جا بکهی
له زڵم شهو حاشا بکهی
کرماشان- وه هار
به قلم:جلیل آهنگرنژاد
نیک می دانیم که بارگاه هنر با هیچ جایگاهی درخور ارزیابی نیست . هنرمند باید در صدر باشد و قدر بیند. در کرمانشاه هنرمندان بسیاری بالیده اند و نامشان در اوراق زرین تاریخ این سامان به یادگار مانده است. یکی از این چهره های نام آور ‹ شاهمراد مشتاق وطن دوست › یا همان شامی کرماشانی است .
با دوستان قراری گذاشته می شود که ساعت ۵ عصر به دیدار شامی کرماشانی برویم. دیداری از جنس دیگر.
دیداری که به پنجشنبه و باغ فردوس ختم می شود. دیداری که ما را به گوشه ای
تقریباً متروک و خلوت در باغ فردوس شهر کرمانشاه می کشاند.
قبل از ما یکی از دوستان به آنجا رسیده است و سنگ قبر ‹ شامی › را شسته است. با اختلاف چند دقیقه ای همه ی دوستان آنجا جمع می شوند تا در جمعی صمیمی به
یاد یکی از بزرگان شهر کرمانشاه فاتحه ای قرائت شود و گپ و گفتی شکل بگیرد:
امراله عظیمی ؛رضا موزونی ؛علی سهامی و علیرضا یعقوبی گرم گفتگو
هستند و سنگ قبری فرسوده ما را در اطراف خود نشانده است ، سنگی قبری که
نشان از کمی لطفی ما آدمهای این حوالی دارد. به یاد بیتی از خود «شامی» می
افتم:
مردم باینه دیار ای بدبختیه
له من بدبخت تر وی شاره نیه
البته شاعر قصه ی ما بدبخت با تعاریف عامیانه نبوده و نیست اما باید بر چنین
غفلتی تأسف خورد!... در همین لحظات که دوستانم در حال گفتگویی صمیمی هستند
،به ذهنم می سپارم : شامی یا همان شاهمراد مشتاق وطن دوست
که سالهاست آثارش زینت بخش محافل فرهنگی ما کرمانشاهیان است ، به حال و
روزی افتاده که کمتر کسی می تواند ردی از آرامگاهش بگیرد. او آرام گرفته
است و کاری به رنگ و جنگ دنیای ما ندارد. اما این نکته برای آنان که درک می
کنند،(برای مردم ما) دردناک است که چرا این سرمایه ی فرهنگی و معنوی ما
کرماشاهیان این قدر در غبار بی توجهی فراموش شده است.
علی سهامی چند بیت از دیوان شامی می خواند و بحث ها از همین جا آغاز می شود . علیرضا یعقوبی شاعر
کُردی سرا می گوید:« اگر چه شامی به ظاهر تنگ دست و نابینا بود امابا
بینشی قابل توجه و ذهن و دلی لبریز از دانایی گام به وادی عشق و معرفت
نهاده بود . او به خوبی مردم و جامعه اش را شناخته بود و در قالب شعر با
زبانی ساده مفاهیم اجتماعی جامعه ی پیرامون را با دقت ترسیم می کرد.گویی
دردهای شخصی اش با درد اجتماعش پیوندی ماندگار خورده بود.زخم ها و دردهایی
که به قول خودش پریشانش کرده بود و فریاد رهاییش را رسا تر می کرد: « په
ریشان موو په ریشانم ولم که / دوچار ده رد پنهانم ولم که !»

بحثها گُر می گیرد رضا موزونی نیز لایه هایی از نگاه اجتماعی شامی را بازخوانی می کند .امرالله عظیمی به
نکات جزئی تری اشاره دارد . از جمله اینکه با یکی دو بیت از شامی اثبات می
کند که اولین اجاره نشین های گروهی که موجوار به کرمانشاه آمده اند ،
تویسرکانی ها بودند .عظیمی اضافه می کند :‹شامی شاعری بود که دردهای
اجتماعی مردم را با لایه هایی از طنز به گوش هوش مشتاقان می رساند .رایحه ی
هنر شامی تا همیشه مشام مردمان این دیار را خواهد نواخت›
باز هم
شعرهای شامی زمزمه می شوند و بحث ها همچنان پرشور پی گرفته می شوند. اما
ذهنم همچنان به دنبال دریچه ای روشن برای توجهی جدی به این شخصیت والای
ادبی می گردد. آذر ماه سالگشت مرگ اوست . می توان از همین حالا به دنبال
قدردانی و قدر شناسی بود .
می توان به متولیان فرهنگی یادآوری کرد
که : هم آرامگاهش شمایلی پسندیده بگیرد و هم در سالمرگش نکوداشتی در شأن و
شایسته برپا شود . همان جملات اول این نوشتار را جهت تأکید تکرار می کنم :
نیک می دانیم که بارگاه هنر با هیچ جایگاهی درخور ارزیابی نیست .
هنرمند باید در صدر باشد و قدر بیند. آیا آرامگاه هنرمند محبوب و مردمی
دیارمان که بارگاه هنرش در میان مشتاقان بس بلند است، سرو سامانی می گیرد؟
آیا خواسته های بحق دوستداران فرهنگ به تحقق می پیوندد؟ نوشتیم و گفتیم با
ایمان به این نکته که :دوصد گفته چون نیم کردار نیست


